بسم الله الرحمن الرحيم

هزاران آفرين بر مرد آگاه

که داند فرق مابين ره از چاه

هميشه آرزو دارد که يک روز

رسد براوج دانش تندر آسا

مداوم در ره تحصيل دانش

کند جهد و نميشناسد سر از پا

حماقت ، جهل ، ناداني و غفلت

بود بيزار او از اين لغت ها

شود قائل به هر کاري زماني

و هر نکته مکان و هر سخن جا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ساعت 9:31  توسط حمید محمدی مزوشی  | 

سلامٌ عليکم

       به اطلاع کليه رفقا مي رساند ؛اينجانب براي اولين بار در تاريخ نام و ديگر اطلاعات راجع به کليه روستا هاي پيرامون روستاي مزوش را در دنياي {سايبري } مجازي وارد کردم . ( مزوش ، دربيجوقاب ، قالهر ،شانق ،توت ، چهار باغ ، دوريدان و ... ) شما مي توانيد با مراجعه به سايت لغت نامه دهخدا و يا سايت جهاني ويکي پديا (فارسي) اين اصطلاحات و معاني آنها را جست و جو کنيد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ساعت 8:28  توسط حمید محمدی مزوشی  | 

بسم الله الرحيم الرحمن

يکتا و غني و بي مثالي

اللّهي و خالق جهاني

« هم قصّه نا شنيده داني »

« هم نامه نا نوشته خواني »

رزّاق و رحيم و مهرباني

معبود زمين و اسماني

مولاي جميع انس و جاني

سر چشمه فيض بيکراني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 8:27  توسط حمید محمدی مزوشی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

خدايا خود تو مي داني

در اوج جهل و ناداني

شنيدم بانگ قرآ نت

پذيرفتم مسلماني

شهادت گويم و دانم

وليّ و ربّ انساني

خدايا مالک جسمي

 خدايا صاحب جاني

هر آن چيزي که تو خواهي

مهيّا گردد او آني

تو هستي زنده و باقي

و غير تو همه فاني

به لطف و جود و تو يا ربّ

رها گشتم  ز حيراني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 8:25  توسط حمید محمدی مزوشی  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

مخور جانا غم امروز و فردا

منه بر سينه خود سنگ خارا

سپر کن ، سينه همچون مرغ طوفان

هراسان مي نشو از موج غم ها

و گر غم لشکر انگيزد ز هر سو

دهان کف کرده و غرّان چو دريا

مکن قالب تهي از هيبت او

نشو لرزان چو بيد و نا شکيبا

بزن نعره ، که اي غم اي مصيبت

مرا در خود بپيچان تندر آسا

ز هر سويي که خواهي حمله ور شو

هزاران بار بر خشمت بيافزا

نما روز مرا همچون شب تار

نه هر ليلي ، که چون شب هاي يلدا

بسان نيزه و شمشير و دشنه

بسان گرز و زوبين ، تير و ترنا

 هدف کن قلب و روح و جسم و جانم

ز چپ ، هم راست ، هم پايين و بالا

و يا مانند کوهي از مصائب

به من ، چون خصم  ويرانگر  فرود آ

محال است يک قدم ، پا پس گزارم

نجنباني مرا يک ذره از جا

بدان پُشتم به کوه طور گرم است

به آن کو ، سجده بر آن کرد موسي

به نيرويي که عالم در يد  اوست

همان سلطان  داناي  توانا

همان الله ، ربّ  آدم و نوح

همان مولاي ابراهيم و عيسي

همان کز هيبتش ، هستي شود پست

همان معبود پاک فرد اعلا

همان مالک که ملک از او بقا يافت

همان ايزد ، اهورا ، حق تعالي

همو کعالم ،  بنا کرد جفت با جفت

ولي خود تا ابد ، تنهاست ، تنها

همان ، مولاي خوش سيماي زيبا

همان زيبا پسندِ خوبِ  يکتا 

بدان جانا ، دل از او روشني يافت

و جان از عشق او شد مست و شيدا

روان اندر هوايش ، پاک گردد

ز درکش عقل هم گرديده رسوا

به چشم دل به هر سو بنگري اوست

به دريا و به دشت و کوه و صحرا

ز بعد خلقت عرض و سماوات

به ملک عرش منزل کرد و مأوي

مبر هرگز گمان کز ما بُود دور

که او نزديکتر از ماست بر ما

خلاصه ، اي رفيق با صفايم

دهم پندي تو را چون  دُرّ و مينا

نيابي گر همه عالم بگردي

رفيقي همچو او هرگز به معنا

رفاقت را هم او بنيان نهاده

ز بَدو خلقت آدم و حوّا

بُود ختم رفاقت هاي دنيا

رفاقت با خداي حيّ دانا

 اطاعت از خدا کن در همه حال

به بيداري و کار و خواب و رويا

  چو، با همچون کسي داري رفاقت

نبيني در فلاکت ، جان خود را

حميد هستم اگر قابل بداني

هوا خواه و رفيقت ، جان مولا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 14:33  توسط حمید محمدی مزوشی  |